محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
697
خلد برين ( فارسى )
به اين وسيله از پردهء حجاب برآرد قبول ننمود و جرأت آمدن نكرد اما از عرق انفعال وى باروطى كه در توپ و توپخانه داشت نم كشيد ! پس از آن آواز توپ و تفنگ از قلعه به گوش كسى نرسيد . چون شاهزادهء جهاندار از جمعيت شاهيسونان در دولتخانه خبردار شد در روزى كه شب جمعه بود اشاره فرمود كه لشكر ظفر - تلاش قزلباش و مردم تبريز به تهيهء اسباب يورش پرداخته در آن شب تار ، اقتدار امير خان را ويران و با خاك تيره يكسان سازند . چون رايحهء اين فرمان به مشام شعور امراى عالى شان رسيد از بيم آن كه به شعلهء عالم سوز اين فرمان خرمن حيات بسيارى از عجزه و زيردستان به باد فنا رود متوسل به مرحمت بىكران خاقان عليين آشيان گرديده استدعاى آن نمودند كه شاهزاده را در آن شب متبرك از آن اراده منصرف سازد كه اگر روز ديگر اميرخان زيادهسر به - قدم سرافكندگى از در اخلاص و بندگى در نيايد نايرهء اين شور و شر در آن روز شعلهور گردد . آن حضرت از راه خلق عميم و لطف جسيم ، فرزند ارجمند را در آن شب از آن اراده متقاعد ساخت و روز ديگر همان جمعيت و شور و شر ، دامنزن شعلهء خوف و خطر بود كه در آن اثنا حكيم ابو الفتح تبريزى مشهور به « حكيم كوچك » كه به رابطهء تبريزى بودن از محرمان امير خان بود به درگاه فلك پيشگاه آمده خبر بيرون آمدن امير خان را با امراى عالى شان عرض نمود . ايشان به عزم ملاقات امير خان به حوالى قلعه شتافته آن غريق بحر روسياهى را در مسجد شاهى كه در ميدان صاحب آباد واقع است دريافتند ، و چون وقت مقتضى ملامت و سرزنش نبود خدمتش را مصحوب خويش گردانيده به دولتخانه رسانيدند . امير خان چون به دولتخانه رسيد شمشير از ميان گشوده بر گردن آويخت و از يك طرف قلى بيك قورچى باشى و از طرف ديگر شاهرخ خان دست آن از پا افتاده را گرفته به طريق گناهكاران سر خجالت و انفعال در پيش به پاى بوس شاهزادهء بلند اقبال رسانيدند و آن حضرت به مقتضاى خلق كريم و آزرم جبلى كه از اجداد عالى مقدار به يادگار داشت على الفور